چشم بگشای و به خود بازآی، هان / که تویی نیز از شمارِ زندگان دائماً تنهایی و آوارگی / دائماً حیرانی و بیچارگی دائماً نالیدن و بگریستن / نیست ای غافل، قرارِ زیستن حاصلِ عمر است شادی و خَوشی / نه پریشانحالی و محنتکَشی اندکی آسوده شو، بخرام شاد / چند خواهی عمر را بر باد داد؟ ای بسا بیچاره را کاندوه و درد / گردشِ ایّام کمکم محو کرد ای دریغا روزگارِ کودکی / که نمیدیدم از این غمها، یَکی فکرِ ساده، درکِ کم، اندوه کم / شادمان با کودکان دَم میزدم ای خوشا آن دائماً منبع
درباره این سایت